چند وقت پیش بود که داشتم از بازار بزرگ میومد خونمون، تو راه یه بنده خدایی رو دیدم که یه تشت پر از یخ گزاشته و داره نوشابه و دلستر و دوغ میفروشه، منم که عاشق مشروباط الکلی! رفتم یه دلستر ازش خریدم؛ سر صحبت رو باش باز کردم و پرسیدم که وضع کار کاسبی خوبه؟ اونم گفت که نه بابا الان آخر ماهه و کسی پول نداره چیزی بخره! بعد من به شوخی بش گفتم که اگه من امسال کنکور قبول نشم باید بیام پیش خودت نوشابه بفروشم! اونم کلی خندید!
امروز سر کلاس اعلایی بودیم و داشت رتبه ی بچه ها رو تو کنکور آینده حدس میزد؛ برا من گفت که حداقل ۱۵۰۰۰ میشی! [نامرد، آخه کی سوالت رو سر کلاس حل میکنه؟] حالا واقعا فکر میکنم اگه کنکور قبول نشم باید برم پیش همون بابا نوشابه بفروشم! تازه گفت بعد ماه رمضون میزنن تو کاره لبو و باقالی پخته! خدا چه بد بختی داریم والا!
نتیجه گیری اخلاقی: اگه روزی گذرتون به خیابون نادری و پاساژ کاوه خورد و ما رو دیدید که دارم لبو میفروشم بیان یه پلاستیک بخرید که یه کمکی هم به من کرده باشید! تخفیفم بتون میدم، تو قرعه کشی هم شرکتتون میدیم! [جایزه ویژه: یک دستگاه گاری لبو فروشی!]
آینده نامعلوم …
امروز سر کلاس اعلایی بودیم و داشت رتبه ی بچه ها رو تو کنکور آینده حدس میزد؛ برا من گفت که حداقل ۱۵۰۰۰ میشی! [نامرد، آخه کی سوالت رو سر کلاس حل میکنه؟] حالا واقعا فکر میکنم اگه کنکور قبول نشم باید برم پیش همون بابا نوشابه بفروشم! تازه گفت بعد ماه رمضون میزنن تو کاره لبو و باقالی پخته! خدا چه بد بختی داریم والا!
نتیجه گیری اخلاقی: اگه روزی گذرتون به خیابون نادری و پاساژ کاوه خورد و ما رو دیدید که دارم لبو میفروشم بیان یه پلاستیک بخرید که یه کمکی هم به من کرده باشید! تخفیفم بتون میدم، تو قرعه کشی هم شرکتتون میدیم! [جایزه ویژه: یک دستگاه گاری لبو فروشی!]