میرم تقویم رو نگاه میکنم میبینیم نوشته ۳۰ شهریور؛ ۲ روز دیگه اول مهره، من بر خلاف دوستایی که میشناسمشون خیلی خوشحالم که مدارس به زودی باز میشه! من که دلم واقعا بر دوستان و معلم هام تنگ شده! از اون مزه پرونی های سر کلاس، از اون نسیه بردن ها از آقای بختیاری مسئول بوفه ی مدرسه! [میدونستید آقای بختیاری چقدر موسیقی سنتی دوست داره؟] حتی از پرت شدن به خارج از کلاس و کل کل کردن با آزادیان! یادش بخیر اهوازیان با اون پرتاب های بسکتبال طوفانیش! یادش بخیر آقای سرکوهکی با اون تکیه کلام توجیه شدش! یادش بخیر آقای نیامدپور که رفت مالزی [که الان میفهمم که چقدر دلم براشون تنگ شده!] یادش بخیر بچه های پیش دانشگاهی که الان هرکدومشون یه گوشه از ایرانن! یادش بخیر کل کل با ممد و پیمان سر وبلاگ و خیلی اتفاقات جالب دیگه تو مدرسه! نمیدونم چرا بعضی ها اینقدر از اول مهر متنفرن!
بزارید یه خاطره براتون از اول مهر تعریف کنم:
یادش بخیر مهر ۸۳ که من رفتم اول دبیرستان؛ وقتی معلممون داشت درس میداد، من میخواستم روی نیمکتم دکمه Esc رو بزنم تا بازی رو Save کنم که از دستم نره! [تو توهم Commandos بودم!!]
باز آمد بوی مدرسه!
بزارید یه خاطره براتون از اول مهر تعریف کنم:
یادش بخیر مهر ۸۳ که من رفتم اول دبیرستان؛ وقتی معلممون داشت درس میداد، من میخواستم روی نیمکتم دکمه Esc رو بزنم تا بازی رو Save کنم که از دستم نره! [تو توهم Commandos بودم!!]