نابغه ی قرن

دیروز بعد عمری با ساسان رفتیم خیابون امام.درحال گذر از مغازه ها بودیم که یهو یکی از این گداهای کنه ی سه پیچ که دعا میکنم هیچ وقت به تورتون نخوره پاچه ی شلوارمونو گرفت و شروع کرد به التماس کردن.
_ آقا جون مادرت یه پولی به ما بده.دوازده تا بچه دارم.ندارم (البته منظور از ندارم دومی مایه است)علیلم… شلیلم…. ذلیلم ….

به هر زحمتی بود تونستیم خودمونو از دستش نجات بدیم ولی وقتی یه نگاه کوچیک به شلوارامون کردیم متوجه شدیم که تقریبا نصفف پاچه شلوارامون به طرز فجیعی توسط گدای شریف خورده شده بود.
وقتی که یه مقدار از هیولای پاچه خوار دور شدیم احساس کردم که صدای یارو برام خیلی آشنا بود.تصمیم گرفتیم برگردیم و یه نگاهی بندازیم اما متاسفانه سوژه ی مورد نظر چهره ی خودش رو به طرز ماهرانه ای پوشونده بود.منم که داشتم از شدت فضولی می ترکیدم طی یک عملیات انتحاری روپوش صورتشو برداشتم و ….
دیروز بعد عمری با ساسان رفتیم خیابون امام.درحال گذر از مغازه ها بودیم که یهو یکی از این گداهای کنه ی سه پیچ که دعا میکنم هیچ وقت به تورتون نخوره پاچه ی شلوارمونو گرفت و شروع کرد به التماس کردن.
_ آقا جون مادرت یه پولی به ما بده.دوازده تا بچه دارم.ندارم (البته منظور از ندارم دومی مایه است)علیلم… شلیلم…. ذلیلم ….
به هر زحمتی بود تونستیم خودمونو از دستش نجات بدیم ولی وقتی یه نگاه کوچیک به شلوارامون کردیم متوجه شدیم که تقریبا نصفف پاچه شلوارامون به طرز فجیعی توسط گدای شریف خورده شده بود.
وقتی که یه مقدار از هیولای پاچه خوار دور شدیم احساس کردم که صدای یارو برام خیلی آشنا بود.تصمیم گرفتیم برگردیم و یه نگاهی بندازیم اما متاسفانه سوژه ی مورد نظر چهره ی خودش رو به طرز ماهرانه ای پوشونده بود.منم که داشتم از شدت فضولی می ترکیدم طی یک عملیات انتحاری روپوش صورتشو برداشتم و ….
باورم نمی شد. به خاطر همین برای اینکه مطمئن بشم ازش پرسیدم:

_ آره عزیزم.
اون موقع بود که فهمیدیم با نابغه ی مجری گری قرن یعنی رضا جاودانی رو به رو شدیم.ورش داشتیم بردیمش یکی از این کافی شاپ های اطراف.اون ندیده هم کلی ذوق کرد.
در حالی که آقا در حال کوفت کردن کافه گلاسه شون بودن ما هم فرصت رو غنیمت شمردیم و شروع کردیم به مصاحبه با غارتگر جیب ها:
_رضا جون چی شد که به این وضع افتادی؟
_ جان اتفاق خاصی نیفتاده.این کار شغل دوم من.
_ شغل دوم؟!!!!!!!!!!!
_ آره عزیزم. تازه من شغل های سوم و چهارمی هم دارم که عبارتند از ظرف شستن و طی کشیدن در یک رستوران و همچنین کار کردن تو مرده شورخونه.
من و ساسان تازه داشتیم می فهمیدیم که این یارو عجب آدم پدرسوخته ایبنابراین به سؤالاتمون ادامه دادیم تا با ذات پلید این دیو صفت بیشتر آشنا بشیم.
_ حالا این همه شهر. مگه شهر قحط بود ورداشتی اومدی اهواز گدایی؟
_ راستش من اول همون تهران کار می کردم ولی بعد که این طرح لعنتی جمع آوری متکدیان رو راه انداختن مجبور شدم وردارم بیام یه شهر دیگه.پیش خودمم گفتم کجا بهتر از اهواز که مرمش هم خسیس نیستن هم بخشنده ان هم راحت به گداها پول میدن و هم هزار خصلت خوب دیگه….(البته ما قصد داشتیم این بخش از مصاحبه ی رضا رو به دلیل اغراق و مبالغه ی بیش از حد سانسور کنیم که متاسفانه خودش اجازه نداد.شما می تونین این حرف ها رو نشنیده بگیرین.)
_ رضا جون تو که از فوتبال هیچی بارت نیست برا چی بی خودی با این کارشناسا صحبت فنی میکنی و آخرشم ضایع می شی؟
_ دست رو دلم نذار که خون.به جان تو از بس تو تلوزیون ضایع شدم دیگه آبرو برام نمونده.بابا به خدا من هیچی از فوتبال حالیم نیست.تهیه کننده هم میگه هر چی به زبونت اومد بگو.منم همین کارو می کنم ولی نمی دونم چرا آخرش اون جوری میشه.
_ رضا جان چرا هر وقت گزارشگر کم می آرن تو رو ور میدارن می برن.از اونجا که یادم می آد از مسابقات اسب سواری و شتر سواری و سگ سواری گرفته تا پرش با میمون از روی گراز همه رو گزارش کردی؟
_ من که فقط پولمو میگیرم.از این چیزا هم هیچی حالیم نمیسشه.
الانم خیلی کار دارم.باید برم فرودگاه.تا یه ساعت دیگه پرواز دارم.باید برم تهران.چون حدود سه ساعت دیگه هم باید استودیو باشم.
من و ساسان هم تا دم در کافی شاپ بدرقه اش کردیم.و بعد در حالی که داشت ازمون دور می شد من بلند بهش گفتم:
_ از صمیم قلب برات آرزو می کنم که امشب دیگه گند نزنی.

This entry was posted in عمومی. Bookmark the permalink. Post a comment or leave a trackback: Trackback URL.

Post a Comment

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*
*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>